|
يك بار در ده بارگذشته ياد كردم زماني كه به حسرت كشيدم نگاه برگ خشكيده كه رقص كنان مي افتاد از بالاي بام سر آدميان وكسي نمي ديد كه درهر قدم، مردگان نظاره گر لحظات آنانند وچه آسان غربت زمان هاي تلخ را به جان خريدند . هيچ كس نمي خواهد باوركند قاصدك خبر از دور آورده. من چشمانم از دور گرفتم ،به زمين انداختم و له كردم و يا به آسمان چشم ميدوزم.... تا شايد بين اين همه قاصدك زشت، رقص پرواز گنجشكان، مست كند وجودم را . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 8:23 توسط آدونيس |
دریا بزرگه اما بی انتها نیست
اولین روزی که دریا دیده شد.... همه باور داشتن که ته دریا به آبشاری ختم می شه که ته دنیاست.... روزی پیدا شد که آدمی سفر کرد تا این حقیقت بی سند رو خودش درک کنه ! گشت و گشت تا به مرزهای دیگه ی باورها رسید..... وقتی خبر آورد که : آدما اگه قرار باشه بی انتها بودن دریا رو با فکرتون بسنجید ، به هیچ کدوم از آرزو هاتون نمی رسید. در ازای این گردش عمر فردی ، مردم کوته فکر ، جز تمسخر فکر برتر کاری نکردند. سالها گذشت و هیچ کس یادی از یک باور نکرد ، روزی رسید که دیده ها دید که خطی نیست برای حد... هر چیز امکان نهایت دارد ولی باز فرا از دیده ها و شنیده ها همان راهو ،همان فکر ، ادامه پیدا کرد.... هنوز هم هستند کسانی که باور به انتهای دریا دارند اما خبر ندارند.... آدونیس + نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 23:14 توسط آدونيس |
اسبی مادیون ،
ابسارش بر دستان مرد، به رویش بچه ای خندان ، از چشمان ماده اسب ، قطره اشکی می چکید، نگاهش به کره اسبش بود که در پیش می دوید و بچه های خیابان به سمتش سنگ می زدن. + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 13:8 توسط آدونيس |
خواستم میان این سنگ فرشهای خیره قدم بردارم و برداشتم .کفشهایم مرا چه خوب تحمل می کنند ...باران می بارد دست در جیب خود فرو برده ام و بیشتر از خط مرزی فکر نمی کنم .بالی برای پرواز نبود ... و چون پریدن به سقوط می انجامد ...می گویم : بدون شرح + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 22:29 توسط وارتان |
با توام ...با خود تو......تویی که از بی من بودن با من، با من بودنو فهمیدی..... تویی که بهتر از هر کسی می دونی بد بودن یا خوب بودن آدمها به خودشون بستگی داره. موافقی یه لحظه سکوت کنیم به خاطر دل پر دردمون؟ می دونم نگو.... عادت کردی به فریاد ....دست خودت نیست.... این قدر سکوت ها پشت هم صف می کشند تا نوبت به فریاد می رسه... همه منتظرند تا ببینند فریاد چیکار می خواد بکنه ؟ توی همون لحظه فریاد ، فریاد زد...... من که گوشام از شدت صداش داشت کر می شد. از بقیه پرسیدم: شما چیزی هم شنیدین؟؟ با بی تفاوتی سرشونو به نشونه ی ( نه ) تکون می دادن!!! نمی دونم چرا صداش به گوش هیچ کس نرسید!! یه لحظه ...شاید... شاید... تازه فهمیدم.... فریاد به احترام سکوتم،فریادی به بلندای سکوت کشید..... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 17:59 توسط آدونيس |
يادم مياد وقتي كه قصه اي تعريف مي شد،بي اختيار بلند مي شدم بيرون مي رفتم .تقصير خودم نبود چون دوران كودكي را با قصه مقايسه نمي كردم .اما... حالا قصه گوي خوبي شده ام .نه فقط قصه هاي شيرين و نه فقط قصه هايي كه هر كس خواستار شنيدنش باشد .هي يك فنجان قهوه تا آخرش را فال بگيرم .چيزي را كه هيچ وقت دوست ندارم بدانم .سرنوشت هيچ گاه براي انسان مشخص نيست .روزنوشت مرور شده همين كار را هم مي كردم اگر مدتي را هم به رونوشت خودم مي پرداختم .دنيا هم مثل عقربه هاي ساعت جذب جاذبه ي زمين مي شوند.مثل عمر مثل شكاف زمان يكي گريزان و يكي ديگر پايدار و ماندگار... اما چيزي بر اين صحيفه خوانده مي شود كه خود بازداري را نجوا مي كند برعكس تمايلات ذاتي .... گل سکوت شکوفا می شود اگر گفتنی ها را گوینده از زبان خودش بازگو کند... + نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 17:10 توسط وارتان |
يه روز ازم پرسيد: چرا بعضي از آدمها قد كوتاهند ولي بعضي هاشون قد بلندند؟ تو فكر اين رفتم كه با کدوم یک از استلال هام جواب سوالشو بدم؟ همون لحظه مثل كسي كه جواب سوالي رو خودش كشف كرده باشه گفت: آهان شايد خدا براي آدمهايي كه قد كوتاهند به اندازه ي كافي گل نذاشته! لبخندي زدم بهش.... پيش خودم فكر كردم كه اين جواب تنها استلالی بود که نمی تونست به ذهنم برسه..... آدونيس + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 14:46 توسط آدونيس |
برادر كوچكم نفس زنان به سمتم اومد و با اون چشمهاش كه با آدم يك دنیا حرف داشت نگاهم كرد و گفت:
حدس بزن چي شد؟ من با كنجكاوي پرسيدم: چي اتفاقي افتاده اين جور نفس نفس مي زني؟ آب دهنشو قورت دادو گفت: بابا تو خيابون يه حيون مرده پيدا كرد دمشو گرفت و به سمت آسمون پرتابش كرد اما چون آروم انداخته بود بالا. به خدا نرسيد و خدا هم نتونست اونو بگيره دوباره به زمين برگشت ... تازه فهميده بودم جريان از چه قراره برادم انتظار داشت دستي از آسمون دراز بشه و اون حيون مرده رو بگيره ولي وقتي به زمين برگشته بوده برادرم تعجب كرده بود! اعتقاد لطيف يك كودك.....كاش من هم لطافت كودكيم را داشتم....! + نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 14:38 توسط آدونيس |
با زجري زياد و صبري به بلنداي يك افق اميد
شكافتم دنياي سرد و بي روح در پي يك قطره معرفت ..... گاه كه خسته مي شوم به دور دست تكرار نگاه مي كنم .... اندك مي گذرد از كنارم رهگذري او نيز مي جويد تكه اي از زندگي خويش با نگاه خشك خود مرا مي نگرد و باز عبور مي كند همانند گذشتگاني كه عبور كرده اند من نگاه التماس گونه ام را خيره به قدم هايي مي كنم كه بر جاي مي گذارند رد پاي خاطره را . .. . ... .. . ... .. ... . . مي دانم راه گاه چاه مشكلات مي شود و باز راز در ميان مي گذارم با مهرباناي خويش شايد قطره اي صبر مهر و موم كند بر دل زخمي من + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 17:54 توسط آدونيس |
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد ...به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 18:36 توسط RASHA |
|